تبليغاتX
یـــــــــــــــــــــــامــــــــــــور

یـــــــــــــــــــــــامــــــــــــور
خونه ای برای روزای بارونی
پيوندهاي روزانه

 

آب را گل نکنیم !!!

تو کجایی سهراب!

آب را گل کردند

 چشم ها را بستند و چه با دل کردند.

 وای سهراب کجایی آخر؟ ...

زخم ها بر دل عاشق کردند.

خون به چشمان شقایق کردند

 تو کجایی سهراب؟ که همین نزدیکی عشق را دار زدند.

 همه جا سایه دیوار زدند.

 ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش مثقالیست!

 دل خوش سیری چند؟؟!!

 صبر کن سهراب...

 قایقت جا دارد؟؟؟

 

[ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 23:16 ] [ تارا ]
داد و غوغا می شود تا کم فروشی می کنند
باز اما صبح فردا کم فروشی می کنند

کاسبان پشت ترازو ، کارمندان پشت میز
صحبت از پول است هرجا کم فروشی می کنند

کارمند ثبت و سوزنبان و مامور پلیس
برقی و نجار و نانوا کم فروشی می کنند

مادران درخواندن لالایی واهدای شیر
کودکان هم توی لالا کم فروشی می کنند !

دختران شهرمان حاضر به امر ازدواج
منتها مامان و بابا کم فروشی می کنند

درمحا کم قاضیان و در میادین داوران
هر کسی حتی کولینا ! کم فروشی می کنند

آب می بند ند در برنامه هاشان مثل دوغ
در صدا هم مثل سیما کم فروشی می کنند

تا دلت خواهد پالیکال و سگ و تام و جری

منتها در سیندرلا کم فروشی می کنند !

متنها ی لوس و اشکالات صحنه جای خود
مجریان هنگام اجرا کم فروشی می کنند

کاردان ، شب خیز ، احمد زاده ، حتی یحیوی
مثل شهرام شکیبا کم فروشی می کنند
 
گر سر وپایت بگیرد درد، درمانگاه ها
توی درمانت سراپا کم فروشی می کنند

من خودم دیدم که بعضی رستورا نهای بزرگ
درسوسیس-کالباس ِ پیتزا کم فروشی می کنند

متن خیلی از خبرها تیغ سانسور می خورد
فی المثل ایرنا وایسنا کم فروشی می کنند

نقشه های دلربایی شان اگرچه کامل است
در اطاق خواب ویلا کم فروشی می کنند 

نازی و نسرین و پروین و شهین و شهرزاد
آندیا ، دینا ، رزیتا کم فروشی می کنند

شادی و گلچهره و افسانه و لیلا که نه
دختران ِ بیت بالا کم فروشی می کنند !

دوستان پنهان به بزم کم فروشی می روند
بی مرامان تنها تنها کم فروشی می کنند

صحبت از اینجا و آنجا نیست ، هرجایی شده
بدتر از اینجا در آنجا کم فروشی می کنند

دوستم می گفت بسیاری سفارتخانه ها
در صدور برگ ویزا کم فروشی می کنند !

برخی استادان دانشگاههای معتبر
موقع حل معما کم فروشی می کنند

کشور ایران کش آمد در سفر از بس که ” تی…
…بی تی ” و ایران پیما کم فروشی می کنند

در آسانسور ، در توالت ، در ستون ، درپنجره(!)
برج سازان تا ثریا کم فروشی می کنند

 خودروسازان توی شمع و پیستون و سرسیلندر
یا ته ِ چارشاخ گاردا{ن!} کم فروشی می کنند

در نفس خواننده ها هر وقت کم می آورند
توی آها ها هاها ها کم فروشی می کنند !

مطمئنا بعضی از افراد در بعضی امور
از گذشته تا به حالا کم فروشی می کنند

” گوییا باور نمی دارند روز داوری”
از تریبون رفته بالا کم فروشی می کنند

کم فروشی شیوه ی بسیار معمولی شده
من شنیدم در اروپا  کم فروشی می کنند

قافیه هر چند بسیار است گاهی وقتها
شاعران هم در غزلها کم فروشی می کنند

در شگفتم من که بعضی عاشفان هفتاد سال
در بروز عشق حتی کم فروشی می کنند

گفتم : از آتش نمی ترسی ؟ به من خندید و گفت :
در جهنم هم ایشالا کم فروشی می کنند !

خوش به حال مردمانی که در این بازارها
توی دلبستن به دنیا کم فروشی می کنند

جیب آنها پر شد از این کم فروشی هایشان
شعر من هم جور شد با ” کم فروشی می کنند” !

[ سه شنبه هفدهم آبان 1390 ] [ 22:27 ] [ تارا ]
از فردا شرو شد






[ یکشنبه سوم مهر 1390 ] [ 0:46 ] [ تارا ]


عصر یک جمعه ی دلگیر

 دل من گفت بگویم " بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟

 چرا آب به گلدان نرسیده است؟

 چرا لحظه ی باران نرسیده است؟

 وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است

به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است

بگو حافظ دلخسته  ز شیراز بیاید بنویسد

 که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟


 چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟

دل عشق ترک خورد

گل زخم نمک خورد

زمین مرد

زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد

زمین مرد

خداوند گواه است

دلم چشم به راه است

و در حسرت یک پلک نگاه است

ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی

برسد کاش صدایم به صدایی...

عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس

تو کجایی گل نرگس؟

به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی استز جنس غم و ماتم

زده آتش به دل عالم و آدم

نگهم خواب ندارد

قلمم گوشه ی دفتر غزل ناب ندارد

شب من روزن مهتاب ندارد

همه گویند به انگشت اشاره

مگر این عاشق بیچاره ی دلداده ی دلسوخته ارباب ندارد.؟


[ جمعه یکم مهر 1390 ] [ 21:58 ] [ تارا ]


مهین‌رضا
: زن، زاهدان
سینا : زن، آمل
پری‌تك : مرد، میناب
ولی‌بانو : مرد، تهران

پریا
: مرد، زابل

یاسمین‌خان : مرد، میانه


آمریكا، زن، آبادان
اروپا، مرد، همدان
دریاقلی، مرد، شهركرد
بغداد، مرد، بندرعباس
بوشهر، مرد، ممسنی

اهواز، مرد، اهر


امروز، مرد، میانه
تیرماه، مرد، سراب
روزعلی، مرد، شهركرد
اذان وقت، مرد، اردبیل
فوری، زن، تهران

شب‌چراغ، زن، ایذه


پشه، مرد، سركان
تیله‌گرگ، مرد، یاسوج
سیدگرگ‌الله، مرد، ممسنی
ساس، مرد، شیراز
بزعلی، مرد، درگز

كلاغ، مرد، كهنوج


انگور، مرد، ایرانشهر
تریاك، مرد، رامهرمز
زردآلو، مرد، خرم‌آباد
فلفل، مرد، ممسنی
گیلاس، زن، اردبیل

نخود، زن، میناب


روسپی، زن، مرودشت
قیمتی، زن، سنقر
سوخته، مرد، فارسان
فقیر، مرد، لنجان

فتنه
، زن، سیرجان

قاچاق، مرد، الشتر



[ پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 ] [ 23:13 ] [ تارا ]



دوست دارم قبل از مرگم ...





اگه آرزویی دارین که دوست دارین قبل از مرگ حتما انجامش بدین و  قابل گفتنه بگین

[ چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 ] [ 0:5 ] [ تارا ]

دختری به کوروش کبیر  گفت : من عاشق تو هستم .


کوروش گفت شما برای برادر کوچکتر من مناسبتر هستی .


او بسیار زیباست و اکنون پشت سر شما ایستاده است .


دختر برگشت و به پشت سرش نگاه کرد اما کسی نبود .


کوروش به او گفت اگر عاشقم بودی برنمی گشتی .


(مطلب رو بچسبیناااااااااااااا.

دنبال مچ گیری و منبع نگردین .

من نمیدونم واقعا کوروش همچین حرفی زده یا نه )


[ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 23:35 ] [ تارا ]

 

اون قدیما مقنعه سر میکردی

شبارو با دعا سحر میکردی

چه سفت ومحکم روتو می گرفتی


چه بی ریا وضوتو می گرفتی


اول وخ نمازتو می خوندی


تا خود صب رو جانماز می موندی


اون قدیما یه کم حیا می کردی


فقط (پناهیان) نگا می کردی


با پسرا خیلی مخالف بودی


دشمن هرچی مرد وبی اف بودی


چون اعتقاد به استخاره داشتی


تو هفت تا آسمون ستاره داشتی


چه سر به زیر و با اراده بودی


یه دختر نجیب وساده بودی


*************


حالا یه شال هم رو سرت اضافه س


می خوای بگن که این چه خوش قیافه س


می پوشی مانتو های تنگ و کوتاه


را رفتنت تو کوچه ها افتضاح


به صورتت هف قلم آرایشه


هر پسری ناز تو رو میکشه


گوشی تو پر شده از اس ام اس


دویست تا چاکر داری صدتا مخلص


فروع دینتو که خوب میدونی


عمرا اگه یه روز نماز بخونی


با اسم مستعار دی جی کتی


تا سه ی بعد نصف شب میچتی


تموم پارتیارو پایه هستی


بابا تو دیگه خیلی ضایه هستی


پاتوق تازه ت توی لاس وگاسه


(بریتنی) پیش تو چه بی کلاسه


هم میخونی هم روی سن قر میدی


این روزا امضا به (جنیفر) میدی


روت میشه برگردی تو این محله؟


عکساتو دیدن همه تو مجله


خیلی به کارت افتخار میکنی


میخوای بگم دیگه چیکار میکنی؟


مصرعا کم کم دیگه ناجور شدن


بیتای بعدی همه سانسور شدن


کار نداریم برای چی ول شدی


اما تو بد جور متحول شدی!!

 

[ یکشنبه ششم شهریور 1390 ] [ 16:44 ] [ تارا ]

 

شقایق گفت با خنده : نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت :

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود- اما طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را و

بسوزانند

شود مرهم

برای دلبرش آندم

شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه

به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و

به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را

رو به بالاها

تشکر از خدا می کرد

پس از چندی

هوا چون کوره آتش زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز

دوایی نیست

واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست او بودم

وحالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه

روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد

آنگه

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت

زهم بشکافت

اما ! آه

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

به من می داد و بر لب های او فریاد

بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل

ومن ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد

 

[ یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 ] [ 0:10 ] [ تارا ]

 

الان قبله کدوم طرفه؟

 

 

خدا یه بچه به این خوشگلی به آدم بده کار و زندگیشو تعطیل میکنه و...  

 

دلایل خلقت زن :

 

۱۰ – خدا نگران بود که آدم در باغ عدن گم بشه چون اهل پرسیدن آدرس نبود.

۹ – خدا میدونست یه روزی آدم نیاز داره یک کسی‌ کنترل تلویزیون رو بهش بده.

۸- خدا میدونست که آدم هیچ وقت خودش وقت دکتر نمیگیره!

۷ – خدا میدونست اگه برگ انجیر آدم تموم بشه، هیچ وقت خودش برای خودش یکی‌ دیگه نمیخره. …

۶ – خدا میدونست كه آدم يادش ميره آشغالا رو بيرون ببره

۵ – خدا مي خواست آدم بارور و تكثير شود ، اما خدا میدونست كه آدم تحمل درد زايمان رو نداره

۴ – خدا میدونست كه مانند يك باغبون ، آدم براي پيدا كردن ابزارهاش نياز به كمك داره

۳ - خدا میدونست كه آدم به كسي براي مقصر دونستش براي موضوع سيب يا هر چيز ديگري نياز داره

۲ – همونطور كه در انجيل آمد ه است : براي يك مرد خوب نيست تنها بماند

 

و سرانجام دليل شماره يك

۱ – خدا به آدم نگاه كرد و گفت : من بهتر از اين هم مي تونم خلق كنم ….

 

 

 

تفاوت خوابیدن مامان ها و بابا ها :

 

مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند

که مامان گفت:"من خسته ام و دیگه دیروقته ، میرم که بخوابم "

 مامان بلند شد ، به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهار فردا شد ،

 سپس ظرف ها را شست ، برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد ،

 قفسه ها رامرتب کرد ، شکرپاش را پرکرد ،

 ظرف ها را خشک کرد و در کابینت قرار داد

 و کتری را برای صبحانه فردا از آب پرکرد .

 بعد همه لباس های کثیف را در ماشین لباسشویی ریخت ،

پیراهنی را اتو کرد و دکمه لباسی را دوخت .

اسباب بازی های روی زمین را جمع کرد

 و دفترچه تلفن را سرجایش در کشوی میز برگرداند.

 گلدان ها را آب داد ، سطل آشغال اتاق را خالی کرد و حوله خیسی را روی بند انداخت .

 بعد ایستاد و خمیازه ای کشید . کش و قوسی به بدنش داد

و به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد ، کنار میز ایستاد

 و یادداشتی برای معلم نوشت ، مقداری پول را برای سفر شمرد

 و کنارگذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت .

بعد کارت تبریکی را برای تولد یکی از دوستان امضا کرد

و در پاکتی گذاشت ، آدرس را روی آن نوشت و تمبرچسباند ؛

 مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت و هردو را درنزدیکی کیف خودقرارداد.

سپس دندان هایش رامسواک زد.

باباگفت: "فکرکردم ، گفتی داری می ری بخوابی"

و مامان گفت:" درست شنیدی دارم میرم."

سپس چراغ حیاط راروشن کرد و درها را بست.

پس ازآن به  بچه ها سرزد ، چراغ ها راخاموش کرد ،

 لباس های به هم ریخته را به چوب رختی آویخت ،

 جوراب های کثیف را درسبد انداخت ،

 با یکی از بچه ها که هنوز بیداربود و تکالیفش را انجام می داد گپی زد ،

 ساعت را برای صبح کوک کرد ، لباس های شسته را پهن کرد ،

 جاکفشی را مرتب کرد و

 شش چیز دیگر را به فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد ، اضافه کرد .

 سپس به دعا و نیایش نشست.

درهمان موقع بابا تلویزیون راخاموش کرد و

 بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد

گفت: " من میرم بخوابم" و بدون توجه به هیچ چیز دیگری ،

 دقیقاً همین کار را انجام داد

 

 

[ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 17:51 ] [ تارا ]
درباره وبلاگ

دوستای گلم کامنت خصوصی نذارین .

مگر در مواقع ضروری.مرسی.



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


نردبان این جهان ما و منی ست

عاقبت این نردبان افتادنی ست

لاجرم هرکس که بالاتر نشست

استخوانش سخت تر خواهد شکست
امکانات وب


name