|
یـــــــــــــــــــــــامــــــــــــور خونه ای برای روزای بارونی
| ||
|
آب را گل نکنیم !!! تو کجایی سهراب! آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند. وای سهراب کجایی آخر؟ ... زخم ها بر دل عاشق کردند. خون به چشمان شقایق کردند تو کجایی سهراب؟ که همین نزدیکی عشق را دار زدند. همه جا سایه دیوار زدند. ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش مثقالیست! دل خوش سیری چند؟؟!! صبر کن سهراب... قایقت جا دارد؟؟؟
[ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 23:16 ] [ تارا ]
داد و غوغا می شود تا کم فروشی می کنند باز اما صبح فردا کم فروشی می کنند کاسبان پشت ترازو ، کارمندان پشت میز کارمند ثبت و سوزنبان و مامور پلیس مادران درخواندن لالایی واهدای شیر دختران شهرمان حاضر به امر ازدواج درمحا کم قاضیان و در میادین داوران آب می بند ند در برنامه هاشان مثل دوغ تا دلت خواهد پالیکال و سگ و تام و جری منتها در سیندرلا کم فروشی می کنند ! متنها ی لوس و اشکالات صحنه جای خود کاردان ، شب خیز ، احمد زاده ، حتی یحیوی من خودم دیدم که بعضی رستورا نهای بزرگ متن خیلی از خبرها تیغ سانسور می خورد نقشه های دلربایی شان اگرچه کامل است نازی و نسرین و پروین و شهین و شهرزاد شادی و گلچهره و افسانه و لیلا که نه دوستان پنهان به بزم کم فروشی می روند صحبت از اینجا و آنجا نیست ، هرجایی شده دوستم می گفت بسیاری سفارتخانه ها برخی استادان دانشگاههای معتبر کشور ایران کش آمد در سفر از بس که ” تی… در آسانسور ، در توالت ، در ستون ، درپنجره(!) خودروسازان توی شمع و پیستون و سرسیلندر در نفس خواننده ها هر وقت کم می آورند مطمئنا بعضی از افراد در بعضی امور ” گوییا باور نمی دارند روز داوری” کم فروشی شیوه ی بسیار معمولی شده قافیه هر چند بسیار است گاهی وقتها در شگفتم من که بعضی عاشفان هفتاد سال گفتم : از آتش نمی ترسی ؟ به من خندید و گفت : خوش به حال مردمانی که در این بازارها جیب آنها پر شد از این کم فروشی هایشان [ سه شنبه هفدهم آبان 1390 ] [ 22:27 ] [ تارا ]
از فردا شرو شد
[ یکشنبه سوم مهر 1390 ] [ 0:46 ] [ تارا ]
عصر یک جمعه ی دلگیر دل من گفت بگویم " بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟ چرا آب به گلدان نرسیده است؟ چرا لحظه ی باران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟ چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟ دل عشق ترک خورد گل زخم نمک خورد زمین مرد زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد زمین مرد خداوند گواه است دلم چشم به راه است و در حسرت یک پلک نگاه است ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی برسد کاش صدایم به صدایی... عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس تو کجایی گل نرگس؟ به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی استز جنس غم و ماتم زده آتش به دل عالم و آدم نگهم خواب ندارد قلمم گوشه ی دفتر غزل ناب ندارد شب من روزن مهتاب ندارد همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچاره ی دلداده ی دلسوخته ارباب ندارد.؟
[ جمعه یکم مهر 1390 ] [ 21:58 ] [ تارا ]
مهینرضا : زن، زاهدان سینا : زن، آمل پریتك : مرد، میناب ولیبانو : مرد، تهران پریا : مرد، زابل یاسمینخان : مرد، میانه آمریكا، زن، آبادان اروپا، مرد، همدان دریاقلی، مرد، شهركرد بغداد، مرد، بندرعباس بوشهر، مرد، ممسنی اهواز، مرد، اهر امروز، مرد، میانه تیرماه، مرد، سراب روزعلی، مرد، شهركرد اذان وقت، مرد، اردبیل فوری، زن، تهران شبچراغ، زن، ایذه پشه، مرد، سركان تیلهگرگ، مرد، یاسوج سیدگرگالله، مرد، ممسنی ساس، مرد، شیراز بزعلی، مرد، درگز كلاغ، مرد، كهنوج انگور، مرد، ایرانشهر تریاك، مرد، رامهرمز زردآلو، مرد، خرمآباد فلفل، مرد، ممسنی گیلاس، زن، اردبیل نخود، زن، میناب روسپی، زن، مرودشت قیمتی، زن، سنقر سوخته، مرد، فارسان فقیر، مرد، لنجان فتنه، زن، سیرجان قاچاق، مرد، الشتر
[ پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 ] [ 23:13 ] [ تارا ]
دوست دارم قبل از مرگم ...
اگه آرزویی دارین که دوست دارین قبل از مرگ حتما انجامش بدین و قابل گفتنه بگین
[ چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 ] [ 0:5 ] [ تارا ]
دختری به کوروش کبیر گفت : من عاشق تو هستم . کوروش گفت شما برای برادر کوچکتر من مناسبتر هستی . او بسیار زیباست و اکنون پشت سر شما ایستاده است . دختر برگشت و به پشت سرش نگاه کرد اما کسی نبود . کوروش به او گفت اگر عاشقم بودی برنمی گشتی . (مطلب رو بچسبیناااااااااااااا. دنبال مچ گیری و منبع نگردین . من نمیدونم واقعا کوروش همچین حرفی زده یا نه )
[ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 23:35 ] [ تارا ]
اون قدیما مقنعه سر میکردی شبارو با دعا سحر میکردی
[ یکشنبه ششم شهریور 1390 ] [ 16:44 ] [ تارا ]
شقایق گفت با خنده : نه بیمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود- اما طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه به روی من بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد پس از چندی هوا چون کوره آتش زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟ در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!! نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست او بودم وحالا من تمام هست او بودم دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟ نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟ و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد آنگه مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت زهم بشکافت اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد زمین و آسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را به من می داد و بر لب های او فریاد بمان ای گل که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل ومن ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی و نام من شقایق شد گل همیشه عاشق شد
[ یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 ] [ 0:10 ] [ تارا ]
الان قبله کدوم طرفه؟
خدا یه بچه به این خوشگلی به آدم بده کار و زندگیشو تعطیل میکنه و...
دلایل خلقت زن :
۱۰ – خدا نگران بود که آدم در باغ عدن گم بشه چون اهل پرسیدن آدرس نبود. ۹ – خدا میدونست یه روزی آدم نیاز داره یک کسی کنترل تلویزیون رو بهش بده. ۸- خدا میدونست که آدم هیچ وقت خودش وقت دکتر نمیگیره! ۷ – خدا میدونست اگه برگ انجیر آدم تموم بشه، هیچ وقت خودش برای خودش یکی دیگه نمیخره. … ۶ – خدا میدونست كه آدم يادش ميره آشغالا رو بيرون ببره ۵ – خدا مي خواست آدم بارور و تكثير شود ، اما خدا میدونست كه آدم تحمل درد زايمان رو نداره ۴ – خدا میدونست كه مانند يك باغبون ، آدم براي پيدا كردن ابزارهاش نياز به كمك داره ۳ - خدا میدونست كه آدم به كسي براي مقصر دونستش براي موضوع سيب يا هر چيز ديگري نياز داره ۲ – همونطور كه در انجيل آمد ه است : براي يك مرد خوب نيست تنها بماند
و سرانجام دليل شماره يك ۱ – خدا به آدم نگاه كرد و گفت : من بهتر از اين هم مي تونم خلق كنم ….
مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت:"من خسته ام و دیگه دیروقته ، میرم که بخوابم " مامان بلند شد ، به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهار فردا شد ، سپس ظرف ها را شست ، برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد ، قفسه ها رامرتب کرد ، شکرپاش را پرکرد ، ظرف ها را خشک کرد و در کابینت قرار داد و کتری را برای صبحانه فردا از آب پرکرد . بعد همه لباس های کثیف را در ماشین لباسشویی ریخت ، پیراهنی را اتو کرد و دکمه لباسی را دوخت . اسباب بازی های روی زمین را جمع کرد و دفترچه تلفن را سرجایش در کشوی میز برگرداند. گلدان ها را آب داد ، سطل آشغال اتاق را خالی کرد و حوله خیسی را روی بند انداخت . بعد ایستاد و خمیازه ای کشید . کش و قوسی به بدنش داد و به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد ، کنار میز ایستاد و یادداشتی برای معلم نوشت ، مقداری پول را برای سفر شمرد و کنارگذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت . بعد کارت تبریکی را برای تولد یکی از دوستان امضا کرد و در پاکتی گذاشت ، آدرس را روی آن نوشت و تمبرچسباند ؛ مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت و هردو را درنزدیکی کیف خودقرارداد. و مامان گفت:" درست شنیدی دارم میرم." لباس های به هم ریخته را به چوب رختی آویخت ، جوراب های کثیف را درسبد انداخت ، با یکی از بچه ها که هنوز بیداربود و تکالیفش را انجام می داد گپی زد ، ساعت را برای صبح کوک کرد ، لباس های شسته را پهن کرد ، جاکفشی را مرتب کرد و شش چیز دیگر را به فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد ، اضافه کرد . سپس به دعا و نیایش نشست. بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد گفت: " من میرم بخوابم" و بدون توجه به هیچ چیز دیگری ، دقیقاً همین کار را انجام داد
[ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 17:51 ] [ تارا ]
|
||